چند روز قبل از پیش باتری سازی محله مان رد می شدم که با خودم گفتم آخه این شغل چه منفعتی برای اهل محل داره؟ نه این شغل مانند دکتریه نه مانند مغازه داری که به طور مستمر و الزامی با مردم سر و کار داشته باشه و نه مثل... بعدش چند ماهی گذشت تا که امروز از راه رسید و دست بر قضا موتور ماشین
پدرم اتصالی کرد (خدا کنه ماشینتون همیشه سالم بمونه!) و سبب شد که یه مصیبتی به بار بیاد که نگو و مپرس استارت می زدی از تو موتور آتیش میزد بیرون و کم مانده بود را برق بگیرد ولی با این همه خیلی سعی کرد و زحمت کشید ماشین را درست کند ولی وقتی دید که زحماتش چاره ساز نیست گفت که بگذار ماشین در کوچه بماند فردا می آییم و به کارش رسیدگی می کنیم ولی من گفتم کاری را که امروز می توان انجام داد چرا به فردا بیندازیم.از من اصرار و از ایشان انکار ولی بلاخره من در این جنگ لفظی موفق شدم و پدرم را مجاب کردم که ماشین را به تعمیرکار ببرد و بالاخره رهسپار راه شدیم که خودش سبب شد یه داستان و مشکلات جداگانه ای ببار بیاید چون همانطور که گفتم ماشین روشن نمی شد ولی خوشبختانه خیابانی که نبش کوچه مان بود سرازیری بود و همین حسن به نجات ما آمد و باعث شد ما بیفتیم توی سرازیری اما کوچکترین کنترلی روی ماشین نداشتیم و یک اتومبیل هم در جلوی ما بود که راننده اش زن بود و هرچه چراغ می انداختیم و بوق می زدیم که ماشین در کنترل ما نیست افاقه نمی کرد و ایشان فکر می کرد چون که چشمک به راست زده کار تمامه اما دریغ از اینکه ما کوچکترین کنترلی بر روی ماشین نداریم آخرش با لطف خدا از آنجا عبور کردیم و افتادیم توی خیابان اصلی که دیگه سرپایینی نبود و هر لحظه امکان تصادف وجود داشت چون ما با کندی زیاد و ماشین های عقبی با تندی زیاد سبقت می گرفتند بالاخره از آنجا هم جان سالم بدر بردیم و بعد پدرم به من گفت در ماشین بشین تا تعمیرکار را خبر کنم که به قدری آمدنش تاخیر یافت فکر کردم ایشان رفتند خود آموزش تعمیر ماشین ببیند! و بالاخره آمد و بعد از کلی معاینه و زحمت گفتند این کار ما نیست ماشین را باید ببری به یه باتری سازی (وقتی این حرف را زد گویی قلبمان از حلق بیرون زد!) چون با هزار زحمت ماشین را به آنجا رسانده بودیم دیگه نای راه رفتن هم نداشتیم با هزار خواهش و التماس گفتند که می توانم یه کاری کنم که ماشین استارت خورد و روشن شود اما هر وقت خاموش بشود دیگر روشن شدنش با خداست و مادامی که پیش باتری ساز نبری درست نخواهد شد ولی پدرم قبول کرد چون گفت ماشین را به اداره می برم و تا صبح خدا بزرگ است چون باتری سازیی نزدیک اداره شان وجود داشت. حدود یک ساعت بعد ماشین به کار افتاد و پدرم با سرعت دهشتناکی به را افتاد و من در اتوبان از ترس لرزه بر اندامم افتاد که نکنه خدای نکرده تصادف کنیم یا اینکه ماشین خاموش شود و بعدش به ترافیک شلوغی برخوردیم که ممکن بود به دلیل عدم تحرک ماشین خاموش شود اما این مانع را نیز پشت سر گذاشتیم و بالاخره به اداره رسیدیم و ماشین را در آخرین قسمت پارکینگ پارک کردیم.
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
نتیجه اخلاقی:
همه شغل های جامعه مفید هستند و بعضی از شغل ها هم هستند که چون به چشم نمیاد به نظر ما هیچ خاصیت و نقشی در جامعه ندارند ، اما اینگونه نیست و ممکن است خاصیتشان در جامعه از شغل های دیگر هم بیشتر باشد. مثل مامور شهرداری که اگر یک روز کار نکند همه قسمت های شهر مختل می شود ولی از این قشر زحمت کش هیچگاه با احترامی درخور و زیبنده شخصیتشان تجلیل نشده است .
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 13:46 توسط توحید زاهد
الان آمدم بگم که که قرار بود تا ده اسفند به دلیل داشتن امتحان و مسائل تحصیل چیزی ننویسم ولی خدا را شکر امتحان چند هفته به تعویق افتاد و اتفاقی نیز دیروز برایم پیش آمد کرد که حیفم آمد ننویسم و خودم هم دیگه نتونستم نیام و به وبلاگ سری نزنم بالاخره هرچی نباشه من یه مسئولیتی را احساس می کنم و در قسمت تشریح وبلاگم قول دادم حدالامکان هر روز مطالبی پربار با حفظ کمیت و کیفیت ارائه کنم معهذا هر روز غایت سعی خود را به کار می بندم تا در این راه موفق باشم. دیگه من باید برم فردا اگر ایزد منان بخواهد یک پست پربار را خواهم نگاشت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 15:27 توسط توحید زاهد
|
چند پستی می شه که دارم سیاسی می نویسم بخاطر همین اگر مشکلی پیش نیاید این آخرین پست سیاسیه که تو این ماه می نویسم و از پست های بعدی یکم شخصی می نویسم.در ضمن یکی از دوستان در پست قبلی نظری داده بود که حیفم آمد ننویسم چون منم کم و پیش با ایشون موافقم و این نظر به نوشته امروزم هم یکم ارتباط داره:
« تو ایران همه چیزهایی که برای ادامه زندگی حیاتی است ناخودآگاه به طلا تبدیل می شه »
کم و بیش درسته ولی یکم مبالغه آمیزه چون مثلا تو ایران به نان و غلات نیز برای ادامه زندگی نیازداریم ولی افزایش قیمت آن ها آنچنان محسوس و فاحش نیست .
در ادامه مطلب می خواهم به جریان زمستان امسال و دیماه اشاره کنم و افتضاحی که دولت نهم بر اثر نا بسامانی به بار آورد و باعث شد فقط مدارس تهران ده روز و ادارات این استان نیز دو روز تعطیل بشود و شهر های دیگر هم جای خود را دارد. بعد از این رویداد باز هم مثل همیشه دکتر احمدی نژاد طی مصاحبه ای که در قائم شهر داشت گفت افت فشار گاز و نابسامانی اوضاع و مشکلات مدارس و ادارات معضل و نتیجه عملکرد ضعیف دولت های قبلی است! ولی به حمدالله آقای دکتر احمدی نژاد طبق سخنانی که بعد از این ماجرا داشت اشتباه خود را پذیرفت و گفت که: پیش بینی چنین اوضاعی را نمی کردیم! حال من این سوال را دارم که ای آقای دولت! مگر ما دومین کشور تولید کننده گاز در جهان نیستیم؟ و شما دولتی آینده نگر نیستید؟ پس چرا باید اینقدر نا بسامان عمل کنید؟ و پیش بینی چنین اوضاعی را نکنید؟مگر اینجا ایران سرزمینی که شهداء کنام آن را با خونشان نگاه داشتند نیست؟ مگر شما حافظ و وارث خون شهداء نیستید؟ پس چرا باید این دولتی که نام شما را یدک می کشد باعث شود انقلاب خدشه دار شود؟ مگر ما ایرانی و کشور ما ایران مقتدر با انقلاب کبیر اسلامی نیست؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:27 توسط توحید زاهد
امروزه هر نوع تشبیه به طلا را شنیده بودیم مثلا نفت طلای سیاه ، گاز طلای
مایع ، پنبه طلای سفید ، وقت طلاست و... بجز این یکی که گوشت طلای قرمز است! که
الحقم لایق چنین تشبیهی است چونکه در اندازه گیری گوشت هم مثل طلا چنان دقتی به خرج می دهند که گویی انگار طلا را اندازه می گیرند و قیمت آن هم مثل طلا هر روز رو به فزونی است و قیمتش هر روز شاید بیشتر از طلا نیز رشد می کند و گران می شود و هر روز که می روی قصابی قیمت با دیروز تفاوت کرده و این نیز یکی از نشانه های بارز حکومت بر پایه عدالتی بود که احمدی نژاد به ما قول داده بود. من نه اهل سیاستم و نه می خواهم از کسی یا حزبی طرفداری کنم ولی باید حقیقت را بگویم و به قول گل آقا: یک زبان دارم دو تا دندان لق می زنم تا می توانم حرف حق. البته بحث زیاده و پست کوتاه! ولی ای کاش معضل جامعه فقط همین گوشت و طیور بود ولی معضل و کمبود کشور بزرگتر از این حرف هاست....
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 13:34 توسط توحید زاهد
|
نمی دونم شما تا به حال چه قدر درباره مقام والای معلمی فکر کرده اید؟ بحث امروز من درباره قشر محترم معلم هستش. معلمی مهمترین و خطیر ترین شغل جامعه است و وجودش در جامعه امری اجتناب ناپذیره. معلمی شغلی سخت و طاقت فرساست و اگر در این حرفه به کارت عشق نه ورزی نمی توانی موفق بشوی. از این جهت می گم که معلمی شغل خطیریه چونکه باید فرزندان فردا را معلم ها به جامعه تحویل بدهند و در حقیقت باغبان های میوه های فردای جامعه هستند و اگر به این میوه های فردا رسیدگی کنند و استعداد هایشان را کشف کنند میوه ای پربار و غنی تحویل جامعه خواهند داد اما اگر به این میوه ها رسیدگی نکنند طبیعتا میوه ای با خصوصیات نا مطلوب تحویل خواهند داد و باعث می شود به تدریج از بین برود. و از این جهت هم می گم مهمه چونکه باید به تلمیذان با سختی و رنج و مشقت درس و سواد یاد بدهند و به قول امیرالمونین هرکه به من یه کلمه بیاموزد مرا بنده خویش کرده است پس نتیجه می گیریم که معلمی مقام مهمی است. معهذا معلم با این هم خصوصیات والا در جوامع پیشرفته ای مانند فرانسه در مقامی بالا هم سطح وکلا و قاضی قرار گرفته است.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:4 توسط توحید زاهد
به مناسبت انقلاب اسلامی و به خاطر اینکه دیروز قول داده بودم که درباره کاپیتالاسیون مطالبی تهیه کنم امروز با مطالعه بسیار و اطلاعات فردی مطالبی را تهیه کردم و الان می خواهم در مورد آن و در پست بعدی نیز راجع به کودتای کورتاژ که در صدد انجام نیز قرار گرفته بود مطالبی را بنویسم. (اگر هم ناقص بود ببخشید چون این حاصل اطلاعات عمومی فردی خودمه) .
قرارداد کاپیتالاسیون:
معمولا بین کشورهای اروپایی با ممالک آفریقایی و آسیایی که منافع و کارکنانی در آن ها دارند به منظور مصون ماندن کار کنان و منافعشان در آن ممالک اتخاذ می شد. البته در برخی اوقات نیز بین کشورهایی که ظاهرا مستقل هستند (مثل ایران زمان طاغوت) با کشورهای قدرتمند بسته می شد و گاهی هم بین کشورهای غالب با مغلوب (صرفا به جهت قانونمند کردن حضور کشورهای غالب در کشور مغلوب اتخاذ می شد.)
کاپیتالاسیون در ایران:
با وجود اینکه کاپیتالاسیون از دیرباز در ایران وجود داشته (البته در آن زمان کاپیتالاسیون به این صورت نبود و منصفانه تر بود و معمولا بین تجار ممالک بود و نامش نیز این نبود) ولی چون در آ ن زمان ایران تحت استعمار اشکار آمریکا بود اول این پیشنهاد توسط سفارت امریکا در اسفند سال ۴۰ به دولت علم داده شده و سال ۴۲به کابینه علم راه یافت و در پاییز بعد که حسنعلی منصور نخست وزیر بود آنرا به مجلس سنا برد و نمایندگان این قراردادنامه را تصویب کردند.
مخالفت علماء و اندیشمندان:
این قرارداد بر هر کسی که قدری از سیاست می فهمید و اطلاعاتی درباره این لایحه داشت بارز بود که اقدامی علیه ملت است چون مثلا اگر یک آشپز آمریکایی یک متفکر بزرگ ایرانی یا حتی شاه ایران را می کشت نباید با او برخوردی در ایران می شد و باید می رفت آمریکا و در دادگاه های فرمایشی محاکمه می شد اما اگر یک متفکر یا حتی شاه ایران سگ یک آمریکایی را می کشت آن را مورد بازخواست قرار می دادند. سر انجام این قراردادنامه در سال ۵۸ پس از پیروزی انقلاب لغو شد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 15:4 توسط توحید زاهد

به راستی این مرد که بود؟ لطف خدا به مردم بود؟ این رهبر آزاده و وطن پرست که ایران را با تدابیر و تجاربی که داشت از زیر چنگال استعمار و استبداد و استثمار بیرون کشید. خمینی مردی بود که انقلاب بزرگ ایران را رهبری کرد و بر علیه رژیم ستم شاهی و یزید زمانه قیام کرد و با شجاعت و صراحت از رژیم شاهی برائت جست. این بزرگمرد ایرانی که بزرگترین و مردمی ترین رهبر دنیا لقب گرفت. آن مرد بزرگ که که مردم را از خواب بی تفاوتی و غفلت بیدار کرد و مردم را به راه انقلاب رهسپار کرد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:40 توسط توحید زاهد
|

سالگرد پیروزی قیام ملت ایران را به تمامی ایرانیان عزیز تبریک و تهنیت عرض می کنم و از همه برادران عاجزانه خواستارم از کاستی های نظام به دلایل مصلحتی و وجود دشمن حرف نزنند و چشم پوشی کنند و از انقلاب مردم شجاعانه دفاع کنند زیرا همانطور که در نوشته پیشین بیان کردم که نظام جمهوری اسلامی چه محسناتی را نسبت به نظام شاهنشاهی دارا می باشد و چه قدر به نفع میهن است. در ضمن فردا به مناسبت پیروزی انقلاب اسلامی پست ویژه ای در وبلاگ خواهم نوشت و درباره کاپیتالاسیون و آیت الله خمینی و شاه مطالبی تهیه خواهم کرد.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 22:16 توسط توحید زاهد
وای خدای من! چرا ما ایرانی ها باید انقدر فرهنگ پذیر باشیم اونم با وجود اینکه خودمون سرشار و غنی از فرهنگ و تمدنی هستیم که هر ملتی آرزوش رو داره . نکنه خیال کردیم که مرغ همسایه غازه ؟ من ملل هایی را می شناسم که فاقد فرهنگ غنی می باشند و با وجود اینکه سال ها تحت استعمار بیگانه بودند و مدتیه که مستقل شده اند ولی به هویت و عزت و فرهنگشان احترام می گذارند و پیرو آئین و مکاتب خویش هستند ولی بعضی از ما ایرانی (حداقل اونایی رو که من دیدم) هویت خود رو پنهان می کنند و آرزو می کنند که ای کاش تو یه کشور دیگه به دنیا می آمدند. ولی من در پاسخ به آن ها می گویم که: برادران و خواهران گرامی ما نباید از ایرانی بودن خود احساس ذلت کنیم بلکه باید احساس عزت کنیم شاید به دلیل بی لیاقتی حاکمین ادوار و اعصار گذشته قدری از کشورهای غربی و پیشرفته عقب هستیم ولی با برکت انقلاب دوباره پیشرفت خواهیم کرد و ایران را باز خواهیم ساخت و به قله های رفیع ترقی و پیشرفت دوباره همچون گذشته نه چندان دور باز خواهیم گشت. ایران امروز زیر سایه انقلاب به استقلال و عرق ملی دست یافته و این به نظر روشنفکران بالاترین نعمت است . شاید ما زمان طاغوت پیشرفت می کردیم ولی پیشرفت به چه قیمت؟ به قیمت ذلت؟ نه من و هیچ یک از ایرانی ها این پیشرفت را نمی خواهیم. اصلا انقلاب ایران الزاما بخاطر دلایل اقتصادی نبود بلکه بخاطر امتیازات متعدی بود که شاه به اجنبی می داد (از جمله کاپیتالاسیون) و اگر ما هر چیز این نهضت و انقلاب را بد در نظر بگیریم همین مزیت و خوبی کافی است که مارا از وابستگی آمریکا رها کرده و کشورم از لحاظ سیاسی مستقل شده است و دیگر حکومت موروثی ندارد و حکومتش طوری نیست که حاکمیت کشور مانند ارث از پدر به فرزند برسد که صد در صد به ضرر ملت می باشد و امریست غیر منطق و عقل و مصداق بارز مطلق گرایی باشد. چون مثلا اگر شاه پدر خوب و عادل بود دلیلی ندارد که پسرش نیز مثل خودش خوب و عادل باشد و خود به خود یک نظام دیکتاتوری را به وجود می آمد ولی در نظام جمهوری اسلامی اگر فلان کس لیاقت کشور داری را نداشته باشد می توانیم چهار سال بعد کس دیگری را بجای آن برای حکومت داری منصوب کنیم.
(این پست به مناسبت 22 بهمن می باشد.)
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:13 توسط توحید زاهد
|
کار این کارخانه دارها هم شده حکایت ملا نصرالدین. امروز که داشتم از سوپر
مارکت محله مان خرید می کردم بقال محله موضوعی را تعریف کرد که من واقعا
داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. او گفت این کارخانه داران برای اینکه
خواربار فروشان را برای خرید از کارخانه هایشان ترغیب کنند جایزه ای به
مبلغ ریال 10000 را در نظر گرفته اند! که احتمال برنده شدن در حد 10 درصد
است. تازه جای تعجب این موضوع این است که اگر جایزه نصیبشان بشود باید
1500 تومان را بابت پست و پیک هزینه کنند!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:46 توسط توحید زاهد
به هیچ وجه باورم نمی شود که بخاطر برف مدارس پایتخت یک هفته تعطیل شود و ادارات نیز دو روز تعطیل بشوند.
در
شیراز به دلیل برف یک هموطنمان کشته شد و در رشت بارش برف به 1 متر و در
ارتفاعات اردبیل به 3 متر این ارتفاع می رسد و دما در شهر کرد به 30 درجه
زیر صفر می رسد! جالبتر اینکه این وقایع فقط مربوط به تهران نمی شود بلکه
این اتفاقات به کل ایران و خاورمیانه و حتی جهان مربوط می شود. در بغداد
پایتخت کشور عراق بعد از 100 سال برف بارید. در بخارست پایتخت کشور رومانی
ارتفاع برف به 1 متر می رسد که متاسفانه جان بیش از 100 نفر را سرما گرفت.
در بلغارستان و شهر صوفیه نیز برف و سرما و برودت هوا جان چند تر را گرفت.
در آمریکا نیز برف آوارگی و قطعی برق را به ارمغان آورده است. در دیگر
نقاط کره شمالی زمین نیز وضعیت بدین گونه است.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 15:45 توسط توحید زاهد
بارها و بارها شاید این عبارت را شنیده باشید که تاریخ بهترین آموزگار
اعصار است که فاضلان و عاقلان در همه ادوار به اقتضای زمانه از آن بهره ها
و سودهای فراوان برده اند. امروز می خواهم درباره عبرت از تاریخ و تکرار
در وقایع تاریخی صحبت کنم.
به نظر من چیزی به عنوان تکرار
در تاریخ و وقایع آن عملا وجود ندارد و تنها چیزی که از آن می توان به
عنوان تکرار یاد کرد تکرار رویدادهای واقعه است و بی هیچ وجه تکرار واقعه
روی نمی دهد و فقط امکان دارد اتفاقاتی شبیه به وقایع قرون قبل از خویش
روی دهد، چون در تکرار واقعه انسانها و زمان و مکان و اتفاقات باید دقیقا
یکی باشند که عملا اینطور نیست. حال می خواهم دیکتاتور مطلقی را معرفی کنم
که به خاطر عدم عبرت از تاریخ به چه مصیبت هایی نائل گشت.

من
درباره این نژاد پرست و جنگ طلب و
خونخوار مادرزاد بسیار مطالعه کردم بنابر این بر خود واجب می دانم
اشتباهات این خدای جنگ نازی را که می توانست بنا به گفته خویش رایش را
مقتدرترین دولت جهان کند که عمر آن به هزار سال برسد را بازگو کنم. و اگر
خدا بخواهد در پست های بعدی بیشتر درباره او خواهم نوشت دیکتاتور
و حاکم مطلق رایش سوم (آلمان نازی) بین سالهای ۱۹۳۲تا ۱۹۴۵. یکی از
اشتباهات آن حمله به شوروی (روسیه فعلی) در فصل سخت زمستان سیببری و
روسیه و توقف چهل و هشت ساعته عملیات در آن سرما و ایجاد دو جبهه وسیع در
غرب و شرق و حمله به شبه جزیره بالکان که باعث گردید که جبهه جنگش بسیار
وسیع شود ولی درصورتی که می توانست از ناپلئون عبرت بگیرد و به شوروی حمله
نکند اما بخاطر همین عدم عبرت از تاریخ بیشتر قوا و تجهیزات جنگی اش را در
این نبرد دهشتناک از دست داد.
اگر خدا بخواهد در
پست های بعدی درباره هیتلر و همدستان و متحدینش بیشتر خواهم نوشت.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:43 توسط توحید زاهد