تبليغاتX
زندگی زیبا

     تا کنون اغلب مطالبی که نوشته ام مشمول زمان بوده و بعد از مدتی ارزش خود را از دست داده است. بخاطر همین می خواهم خاطره بنویسم که نه با گذشت زمان قدیمی می شود و نه از ارزش آن کاسته می شود و همیشه برای خوانندگان تازه و عبرت آموز است.
     جریان از این قرار بود که پدرم هنگام خروج از منزل فراموش کرده بود که موبایلش را  همراه خود ببرد٬ بخاطر همین مادرم موبایل او را به من داد تا برایشان ببرم و تاکید کردند که حتما به دستشان برسانم و من موبایل را در جیبم گذاشتم و نزد پدرم در اتومبیل رفتم تا مرا به مدرسه برساند و من به دلیل اینکه موبایل در جیبم بود  به کل فراموش کردم که باید آن را به پدرم بدهم. و در مراسم صبحگاهی مدرسه آنهم زمانی که در حال تلاوت قرآن بودم به یاد آوردم که موبایل پدرم پیش من جا مانده است و من هم جای امنی نداشتم موبایل را قایم کنم به دوستم که جای امنی را سراغ داشت دادم و قرار شد زنگ آخر بدهد که من فراموش کردم بگیرم برای همین قرار شد موبایل را فردا بگیرم که از شانس بد من فردای آن روز دوست من غایب شد و من خیلی ناراحت و نا امید شدم ولی یاد حرف امیرالمومنین افتادم که می فرماید بدترین گناه نو امیدی است و یاد سخن امام باقر افتادم که هرکه بخدا توکل کند شکست نمی خورد افتادم و با اتکا به این دو سخن گهربار با آرامش کامل به چاره اندیشی مشغول شدم و با هم فکری دوستان قرار شد بعد از مدرسه با دو تن از دوستان به منزل ایشان برویم. 
     (من آن روز خیلی اظطراب داشتم و با خود می گفتم نکند دوستم به مسافرت رفته باشد و...)   
و باز هم از بد شانسی زنگ منزل دوستم خراب بود و تا مجاورت چند واحدی هم  هیچ کس از همسایگان منزل نبودند و مجبور شدیم زنگ یکی دیگر از همسایه ها را که در طبقات اول بود بزنیم و زحماتمان نتیجه داد و رسیدیم بالا و بعد زنگ زدیم و دوستم را دیدم و کمی صحبت کردیم و معلوم شد ایشان مریض بوده و به کل فراموش کرده بوده است که موبایل را بیاورد.
     در آخر این را هم ذکر کنم که به دلیل مسافت زیاد راه رفت و آمد به سختی انجام می شد  مثلا: اول نیم ساعت منتظر اتوبوس شدم و بعد هم در اتوبوس سر پا ایستادم و بعد سوار تاکسی شدم. 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 13:52 توسط توحید زاهد |

 

« کپی برداری از این وبلاگ با ذکر منبع بلامانع است »